در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دهر باهمه تلخي و شيريني خود مي گذرد عشقها مي ميرند رنگها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده بجا مي ماند
شاید یکی از همین شب ها فانوس نفسهای من خاموش شد
امده ام به زیر نور شب های مهتابی
دنیا نشانه هایش را برایم در حوالی غفلت یا جایی همان نزدیکی ها چشم پوشی کرده است
حضورم ممنوع شده که من محو محو میشوم به تدریج
صدایم در گلو خاموش می ماند
آخرین نواهایم
ارتعاشی بر اندام دنیا میندازد
که زندگی به صفت هایش بد گمان خواهد شد
یکی میگفت شاید اینجا از کار ما غافلند وما در خود رها شدگانیم
اما شیخ میگفت
نیم زحالت غافل همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیز تر میدارم
شب به نیمه هایش رسیده
انتظار بلند برای طلوع سپیده کوتاه شده است
شاید
آخرین فرصت ها باشد
شاید آخرین بار است که نامت این گونه در گلویم می تابد
از ته ظلمت طنین صدای آشنایت را میشنوم
شاید همین حوالی جایی در این بین باشی
شاید
زخم های روح مجروح و صداهای در حنجره خفه شده ام را میشنوی ساعت عمرم
امیدوارم بازم سر بزنی درضمن نظر فراموش نشه موفق باشین
..::آمار بازديد::..
افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان: